هر موقع میشنیدم کسی از دنیا میره... واسه اون دنیای خودم بیشتر افسوس میخوردم... الان یکی که میمیره با روحش حرف میزنم‌...میگم دعا کن منم زودتر بیام...

امروز بیرون بودم....ک مامانم تماس گرفتو با استرسو ناراحتی گفت عاطفه پسر عمت تصادف کرده و میگن حالش خیلی بده...

اینو ک گفت فهمیدم کار از حال بد گذشته...تمام تنم یخ کرد.. درجا خشکم زد...دستام میلرزید...

این بار واسه دخترش افسوس خوردم.... پدرا بد بد بدم ک باشن بازم پدرن...تنها مردی ک تا اخر پشت یه زنه پدرشه....

یاد چند ماه پیش افتادم ک داشتن خطبه ی عقد دختر ۱۷-۱۸ سالشو میخوندنو اشک امونش نمیداد...

روحت قرین رحمت