کمکم کن!

کمک کن به اندازه ی تموم بدیام خوب باشم!

مچکراتم

مرسی از همه...مرسییی...

ممنونم از آدمایی ک زادروزمو یادشون بودو تبریک گفتن....ممنونم از اونایی که یادشون بودو تبریک نگفتن...ممنونم از اونایی ک خودم بهشون زنگ زدمو تولدمو بهشون تبریک گفتم😆 ممنونم از دوستانی ک تو وبلاگ تبریک گفتن...ممنونم از دوتا خواهرام...خواهر ک نه....

شما خود خود خود خودمین...اصلا و ابدا از هیچ کسی تو دنیا انتظار ندارم بهم تولدمو تبریک بگه...ولی شما دوتا تو هر شرایطی... تو هر حالی...تو غمو شادی باهامین... مرسی ک بین این روزایی ک واقعا دلم میخواد فقطططط بگذره...روزی رو واسم میسازین که دلم میخواد اون روز شب نشه...خیلی دوستون دارم...خیلی...

یک مداد دندان زده

میدونی؟!

نعععع نمیدونی...

حس میکنم دارم به مقام پیامبری نائل میشم!(استغفرالله)... این ابریزش بینیو چشمو چار بنده هر روووز صبح موقع اذان یادش میفته ک پدر منو دربیاره و از خواب کوفتی بیدارم کنه و اون خوابو کوفتی ترش کنه...اخه یکی بگه خداااا میخوای من نماز صبحام قضا نشه این راهشششش نیییست(حالا حسودا میان میگن فتوشاپه) !

اخه میدونی؟!

و این ک از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است•

نه واقعا چرا؟ کسی چیزی گفته؟ من خودم اونجا بودم...

و هم اکنون چیزی نمانده است...و من گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست، دگر هیچ مگو! ولی من سخت نمیگیرم...سخت است جهان بی تو♡

اخه مشکل اینجاست ک من ز عشق تو ز خان و مان بریدم...اخ اخ اخ اینجاست که شاعر میگه مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد چن وقت دیگ!

یادته اومدی دم خونمون؟سر کوچمون؟دیگر سراغ مرا از پنجره نگیر...من سالهاست که از آن کوچه رفته ام..دیشب تو خواب دیدم بهم زنگ میزدی...ول کن نبودی...اما شتر در خواب بیند پنبه دانه!

تقریبا 1 سال گذشت...

درس بی درس!

اقا چرا اینقدرررر بعضیا اصرار دارن من ادامه تحصیل بدم؟ نمیخواااااام آقا نمیخوام....الان بهترین تصمیمی ک گرفتم اینه ک درس نخونم و تامام....و من الله توفیق

از زبان یک مرد!

ازش پرسیدم پدرجان: آدم واسه رفتن چقدر باید مطمئن باشه؟

جواب داد: مردها نمیزارن زنی رو که دوسش دارن ؛ هوای رفتن به سرش بزنه!!...چه برسه به این ک خودشون برن!

بیاین گاهی...

فک کن...

مثلا یه مدتی انقدر سرت درد بگیره ک خودت حس کنی طبیعی نیست...

خودت...بدون این ک کسی بدونه...بری دکتر...

هزار جور معاینه و آزمایشو غیره...

مثلا بت بگن تومور داری تو سرت...درمانم نمیشه...نهایت بتونی 1 سال دووم بیاری...تحت درمانم باشی نهایت 2 سال...هییییییچ کسم ندونه...نه پدر نه مادر نه هیییییچ کس....

چیکار میکنی؟ چجوری زندگی میکنی؟ چقدر حرف بقیه واست مهمه؟ درمان میکنی یا ترجیح میدی همون نهایت 1 سالو زندگی کنی؟ با آدما چجوری رفتار میکنی؟ با خودت چی؟

من نیز...

خبر این است: که من نیز کمی بد شده ام!

چیز خوبی نیست...

خفته ها ! زنگ چیز خوبی نیست

شیشه ها ! سنگ چیز خوبی نیست

وصله ها را به من بچسبانید

به شما انگ چیز خوبی نیست

های ! عاشق نشو نمی دانی

که دل تنگ چیز خوبی نیست

کری از پیش یک سه تار گذشت

گفت : آهنگ چیز خوبی نیست

گفته بودی شهید یعنی چه

پسرم ! جنگ چیز خوبی نیست

آش با جاش

خب خب خب..

ما هر سال محرما نذری آش داریم...ما ک نه..مامانم...حالا چرا؟

مادر محترمه ی مکرمه ی بنده...حدود 23 سالو اندی پیش که اینجانب هنوز پا به عرصه ی (....) دنیا نگذاشته بودم و من رو باردار بودن...یه روز به خودش میگه...وااای چقد خوبه من الان برم موهامو رنگو مش کنم و بدون این که از تاثیرات مخرب رنگو مش بر منِ بدبختِ فلک زده خبر داشته باشن (خودشو آرایشگرش) حماسه می آفرینند! و فردای آن روز یکی بهش میگه برو دکتر که بچتو نابود کردی....خلاصههه سرتونو درد نیارم...

مامانم با گریه و زاری و فغان میره داخل مطب و با گریه و زاری و فغان ضربدر 10 از مطب میاد بیرون...چون دکترش اصن معاینش نمیکنه و میگه خودتو اون آرایشگر فلان فلان شدت بچتو با دست خودتون نابود کردینو فقط از جلو چشمام بروووو...بروووو ک نبینمتا...و به این ترتیب مامانم این آشو نذر سلامتیه من میکنه که مبادا کور و کَر و شَل و شُل بشم..البته این که کاملا سالم نیستم رو قبل این ک شما یادآوری کنین خودم اعتراف میکنم ولی خب همین که در ظاهر مشخص نیست یعنی نذر مامانم قبول گردیده و شد آنچه شد...

فردا قراره آش بپزیم... واسه نذرامون همیشه نقش کوزت رو ایفا میکردم ولی حاجت خاصی نداشتم..یعنی زیاد ب حاجت خاصی فکر نمیکردم...امسال یه حاجت خیلی خاص دارم...خیلی خاص...

امیدوارم هممون حاجت روا بشیم

._.

–· · ···– · ·–· ––· ·· ···– · ··– ·––·

نمیدانی

چه دنیای سیاهیست وقتی آدم هایش جای کلاغ را میگیرند...

میفرماید کهههه:

نمیدانی تمام آرزوهایت شود بازیچه و تب دار یعنی چه...

یسریامون

یسری آدما هستن وقتی از خودشون و شرایطشون واست میگن حتی نمیتونی خودتو تو اون حال تصور کنی...اونوقت وقتی میبینیشون اینقدر شادنو خوشگلو خوشتیپ که انگار همین الان از تو کاخشون اومدن هواخوری...بعد من... هر روزو هر شب دارم با خودم دعوا میکنم ک چرا این وضعیتو دارم...