عروس خانوم چیم

چند شبه داره خاطرات بچگیمون مث ی فیلم از جلوم رد میشه....انقدر واسم عزیزی ک ب مرد زندگیت حسودیم میشه...انقدر دوست دارم ک رفاقتتو با کل دنیا عوض نمیکنم...هیچ ادمی تو دنیای من رفیق تر از تو نبوده و نیست....حتی اگ قرار باشه خیلی کم ببینمت... نمیدونی چقدر آرزوی خوشبختیتو دارم... چقدر واسم هیجان داره تو لباس عروس ببینمت...

باران

باران که شدى مپرس ، این خانه‌ی‌ کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه‌ یکیست

باران که شدى، پیاله‌ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه‌ یکیست

باران! تو که از پیش خدا مى‌آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست

بر درگه او چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست

با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندى
حمد و فلق و نعره‌ى مستانه یکیست

این بى‌خردان، خویش، خدا مى‌دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکیست

از قدرت حق ، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست

گر درک کنى خودت خدا را بینى
درکش نکنى , کعبه و بتخانه یکیست

درس نخونیم کاش!

و باز هم شروع یک دغدغه ی جدید تو زندگیم...نمیدونم قراره با کی روبرو بشم...دیگ نمیدونم اصن چی باید بگم..

تا همین چند ماه پیش یکی از ملاکای اصلیم این بود ک شاه داماد ماه داماد خیلی درس خونده باشه...چون فک میکردم عقلو شعور میاره...نمیاره اقا نمیاره...اتفاقا در اکثر مواقع رابطه ی عکس داره... درس خونده نخواستیم و تامام...

این یکیو خدا ب خیر بگذرونه

حسودیم بشه یا نشه؟؟؟؟

نمیدونم الان دارم حریم خصوصیه بقیه رو حریم عمومی میکنم یا چی؟! ولی خب با عرض معذرت از دوست گرامیم این مطلبو مینویسم...

امروز توی استوریای اینستا....ی استوری دیدم...متنش این بود: (( من برای داشتن تو قید همه آدمای دنیا رو میزنم تمام دلخوشیه دنیای من اینه که الهام نباشم..الهامت باشم))

حسودیم نمیشه...حس خوبیه وقتی میبینم یه آدم اینقدر وفاداره...اینقدر خوبه...اینقدر ایمان داره به کسی ک دوسش داره...

میدونین...

همیشه همچین چیزیو از خدا خواستم...این ک آدمی که میاد تو زندگیم اینقدر پشتم بهش گرم باشه که حاضر بشم اگه حتی لازم باشه قید همه آدما رو بزنم واسه داشتنش...واسه بودنش...انقدر بهم اطمینان داشته باشیم..انقدر همو بخوایم که اینجوری ناراحتیای کوچیکو از دل هم دربیاریم...مدیونین اگه فک کنین اشکم دم مشکمه....

مبارکت باشه رفیق چیم

مزاحم!

تا حالا مزاحم شدین؟

الان ک دارم تو وبلاگ مینویسم در حال انجام همین عملیات خطیرم

فکر

فکر فکر فکر فکر...

چی باعثش میشه؟

چشمامو که میبندم...یه لبخند باحال برنامه کودکی...دندونای ریزو مرتب...چشمای درشت با مژه های خیلی بلند...

نگاه مظلوم...

یکیو میبینم...

اشک میریزم..

چشمامو باز میکنم...خودمو سرگرم میکنم...به عقدو عروسیایی که در پیش داریم فکر میکنم...میخندم... چشمامو میبندم...

یه لبخند باحال برنامه کودکی...دندونای ریزو مرتب...چشمای درشت با مژه های خیلی بلند...

نگاه مظلوم...

یکیو میبینم...

اشک میریزم..

بعضیا1

بعضیام هستن انقدررررررررررررر تو گذشته خوب بودن.... انقدر ازشون خوبی دیدی که اگه الان بیان با چاقو بزنن شکمتم پاره پوره کنن بازم خوبن...بازم دوسشون داری! طبیعیه یا من خنگولم که این حسو دارم؟؟؟

نوموخوااااااااااااااام

آقا چقد حس خوبو بد قاطی میشه وقتی یکی که از خواهر بهت نزدیک تره میخواد ازدواج کنه... هم خوشحال میشی که ان شاالله داره خوشبخت میشه هم ناراحت میشی ک قراره یجورایی تنها تر بشی

اصن نمیتونستم خودمو تو این حال تصور کنم...حالم هم خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی خوبه هم خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی بد....نوموخوااااام

من تو را...

من دهان باز نکردم که نرنجی از من
مثل زخمى که لبش باز به لبخند، نشد

مرد این بازیچه دیگر نیستم!

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

خصوصی سوال نپرسین خبببببب

آقا چرا خصوصی سوال میپرسین؟ خب من میخوام جواب بدم چیکار کنم دقیقاااا؟

سوکس

و امااااا

دیروز فهمیدم میتونم به راحتی به ی قهرمان تبدیل بشم!

فک کنم اخرین باری که سوسک کشتم کلاس اول دبستانم بوده...اون موقع ها هم سوسک میکشتم...هم مارمولکو تو دستم میگرفتم هم به راحتی جانشو ب جان آفرین تسلیم میکردم....ازون موقع به بعد نمیدونم چرا کم کم از سوسکو مارمولک چندشم میشد!

ولی دیروز داشتم لپ تاپ جمعو جور میکردم که ناگاه سوسکی کروکودیل مانند از پنجره اتاقم به من حمله ور شد! منم ک فقططط چندشم میشد یجوری پرواز کردم ک در مدت زمان 1 ثانیه از اتاقم به وسط سالن پرتاب شدم...و بعد از این که آب قندمو خوردم زره بر تن رفتم تو اتاقم که با دشمن بجنگم!

اول با دمپایی کوبیدم تو سرش بعدشم جوری لهش کردم که تمام دلو رودش پخش دیوار اتاقم شد...اوووق...

خلاصه که به قهرمانتون سلام کنین مامان ببینه